نمايش فيلم زير پوست شهر
زير پوست شهر - نمايش فيلم در کتابخانه وست ونکوور - می 2026
کانون زنان ياران در همکاری با کتابخانهی مموريال وست ونکوور، در روز 23 می 2026 اقدام به نمايش فيلم «زير پوست شهر» از خانم رخشان بنیاعتماد، کارگردان ارزندهی ايرانی نمود. قرار بر اين بود که خانم بنیاعتماد شخصاً در اين نمايش فيلم حضور داشته باشند؛ اما متاسفانه به دليل شرايط جنگی در ايران و محدوديتهای ناشی از اين شرايط، خانم بنیاعتماد موفق به خروج از کشور و حضور در اين مراسم نمايش فيلم نشدند. فيلم همراه با زيرنويس انگليسی برای مشتاقان انگليسی زبان به نمايش گذاشته شد و مورد استقبال مدعوين و تماشاچيان قرار گرفت. در پايان نمايش فيلم بحث و گفتگويی جمعی در رابطه با فيلم و شرايط زيستی زنان در ايران امروز ميان حضار در مراسم نمايش صورت پذيرفت

بحران در بحران
فيلم «زير پوست شهر» خانم رخشان بنی اعتماد را سالها پيش به همت و مهربانی عزيزی ديده بودم، اين بار به همت «کانون زنان ياران» در کتابخانه ی مموريال وست ونکوور باری ديگر به نمايش گذاشته می شد.
گاه دوباره ديدن يک فيلم و حال و هوا و شرايطی که در آن به تماشای فيلم می نشينی، جهان ديگری بر تو می گشايد، در ذهنت به جاهايی می بردت که تا پيش از آن تجربه نکرده بودی.
با شروع فيلم اولين نکته ای که جلب توجه میکند، فضای انتخاباتی است، به سرعت متوجه میشوی که اين هر «انتخاباتی» نيست، بلکه دو «انتخاب» عمده ای است که بر فضای جامعه ی ايران تاثيری بسيار بزرگ گذاشت. انتخابات دوم خرداد 1376 و به دنبال آن انتخابات مجلس ششم.
جامعه ای که بحران سراپای آن را فراگرفته، هر مجرايی را به روی خود بسته ديده، اندک فضای تنفسی از آن دريغ شده و می شود، برای لحظه ای «اميدوار» می شود، گويی راه خروج از «بحران» را يافته، با تمام وجود به جوش و خروش می آيد…
خانه کلنگی است، ديوارها ترک برداشته و زهوار دررفته. خانه همه چيز در خود دارد، پدری عليل و از کار افتاده که در دوره ی خودش او هم «اميدوارانه» خطر کرده، «زنده باد» و «مرده باد»هايش را گفته و حاصلش امروز پايی است چُلاق و حيرانی و سردرگمی در خانه ای که حتی خود نمی داند چرا آنجاست؛ عباس آقا پسر بزرگ خانواده، که رويای تغيير در سر دارد، می خواهد برود ژاپن و يکساله همه ی فلاکت های خانواده را يک جا حل کند، دو نوجوان خانه که روياهایشان، از آزادی را در لذت رفتن دزدکی به کنسرت و يا هنرسرايی، چسباندن چند اطلاعيه بر ديوارهای شهر و حس آزادی، دوره کردن روزنامه های دوران «اصلاحات» و … تجربه می کنند. و مادر، مادری که فقط مادر نيست، اصلِ خانه است، اوست که خانه را بر سر پا نگهداشته؛ اگر خانه ايران است، او خودِ خانه است. همه ی مصائب و فلاکتها بر سر او ويران می شود و اوست که همچنان ايستاده و همگان را زير بال و پر خود دارد.
همه در روياها و توهمات خود در کار يافتنِ راهی برای خروج از بحران اند، همه منتظرند تا «روزهای خوب» فرا برسد، اما اگر ابتدا با افتادن به جان هم، خشم و غيض خود را بيرون می ريزند، در نهايت عباس است که میگويد «دلم میخواست تو و اون (محبوبه) درس بخونيد، آخرِ خطتون نشه من. آخرِ خطِ اين زندگی همينه !».
میب ايست باری ديگر يادآوری کرد، تاريخ ساخت اين فيلم 1379، تنها سه سال پس از موج عظيم «اصلاحات» و توهم و روياهای حاصل از آن است، زير پوستِ شهر نزديک به سه دهه قبل يادآوری کرد که «آخرِ خطِ اين زندگی همينه!».
لحظه ی آغازين فيلم صحنه ای است که «مادر» که غرق در توهم، مطالبه اش از «نماينده»اش اين است که «باخدا» باشد. در توهمات او همين کافی و وافی است که «عدالت» جاری شود؛ و در پايان می بينيم که حاصل توهم را بر زبان می آورد، خانه ام رفت، فرزندم آواره شد و …
بحرانی که همه ی تار و پود «شهر» را در بر گرفته و عامل بحران پنهان از نظرها، تنها زمانی حضورش را حس میکنی که فرزندت را به زندان افکنده و برای رهایی او و تنها اندک نفسی، باز هم سند «خانه» را میخواهد، سندی که اتفاقاً معمار حريص و منفور نيز به دنبال آن است…
و ناگاه به 2026 پرتاب میشوم و میبينم معمار حريص همچنان در پی بُزخری خانه است و با بمب و ويرانی وعده ی آزادی و رهايی می دهد و عامل بحران همچنان سند خانه را گروگان گرفته و ساکنين خانه سردرگم و گرفتار بحران، در جستجوی رهايی.
سالهای طولانی از سر گذشت تا ساکنين شهر بر توهم خود فائق آمده و «ديگه تمومه ماجرا» سر دادند، رخشان بنی اعتماد در زير پوست شهر، به صراحت بر اين رويا خط بطلان کشيد.
در پايان باری ديگر میبايست از کانون زنان ياران و به ويژه خانم رهنوردی برای اين رويداد به جا و اين انتخاب ارزنده سپاسگزاری کنم.
بنظر من فیلم زیر پوست شهر بیش از آنکه تنها روایت زندگی یک خانواده فقیر باشد، تصویری از جامعهای در آستانه دگرگونی و التهاب است؛ جامعهای که در آن نبرد میان سنت و مدرنیته در تمام سطوح زندگی جریان دارد. این کشمکش نه فقط در خیابانها و ساختار شهر، بلکه در درون خانهها و روابط انسانی نیز حضور دارد.
به باور من، یکی از مهمترین محورهای فیلم، جایگاه زن است. زن در این فیلم ستون اصلی خانواده است؛ کسی که بار سنگین زندگی را بر دوش میکشد و تلاش میکند خانواده را از فروپاشی نجات دهد. با این حال، همین زن با وجود نقش محوری و حیاتیاش، به پستوی خانه رانده میشود، مورد بیعدالتی و خشونت قرار میگیرد و زیر فشار ساختارهای مردسالار و شرایط اجتماعی قرار دارد. این تناقض، یکی از تلخترین واقعیتهایی است که فیلم به تصویر میکشد: زنی که تکیهگاه خانواده است اما خود کمترین سهم را از امنیت و قدرت دارد.
در یکی از تصاویر ماندگار فیلم، لشکری از زنان کارگر با چادرهای سیاه دیده میشوند؛ زنانی که در سکوت و خستگی، بخشی از بار سنگین جامعه را بر دوش میکشند. این تصویر تنها نمایش گروهی از زنان نیست؛ بلکه نمادی از زنانی است که در سایه ماندهاند؛ زنانی که نیروی محرک زندگیاند اما حضور و رنجشان کمتر دیده میشود. چادرهای سیاه در اینجا تنها پوشش نیستند؛ گویی سایهای از اندوه، فرسودگی و سنگینی زیست اجتماعی را با خود حمل میکنند. آنان همچون لشکری خاموشاند؛ بیآنکه در مرکز توجه باشند، جامعه بر دوش آنان حرکت میکند.
فیلم در کنار روایت زندگی خانواده، چهره شهر را نیز بهعنوان شخصیتی زنده و اثرگذار نشان میدهد. شهر در حال تغییر است؛ شهری تبکرده و بیقرار که از التهاب دگرگونی میسوزد. خانههای کوچک و ساده، هرچند فقیرانه، مأمن خانوادهها و بخشی از هویت و خاطره جمعی آنان هستند. اما این خانهها یکی پس از دیگری در برابر موج ساختوساز و توسعه شهری بلعیده میشوند. ساختمانهای بلند و آسمانخراشها جای خانههایی را میگیرند که گرچه کوچک و محقر بودند، اما گرما، امنیت و حس تعلق را در خود داشتند.
این دگرگونی صرفاً یک تغییر معماری نیست؛ بلکه نمادی از تغییرات عمیق اجتماعی است. مدرنیته با چهرهای شتابزده وارد میشود و بسیاری از ارزشها، روابط و شیوههای زیستن را دستخوش تغییر میکند. در این میان، انسانهای فرودست و طبقات محروم بیش از همه آسیب میبینند. شهر در تب تغییر میسوزد و این تب، زندگی را برای مردم سختتر و ناامنتر میکند.
شاید به همین دلیل فیلم «زیر پوست شهر» نام گرفته است؛ زیرا آنچه میبینیم فقط خیابانها و ساختمانها نیست، بلکه دردها، ترسها، امیدها و بحرانهایی است که در زیر پوست جامعه جریان دارند؛ بحرانهایی که بیش از همه بر زندگی زنان و خانوادههای فرودست سایه میاندازند.
با تشکر از کانون زنان یاران به خاطر نمایش فیلم به یاد ماندنی ” زیر پوست شهر” اثر خانم رخشان بنی اعتماد.مرور دوباره این فیلم پس از حدود نزدیک به سی سال، بار دیگر نشان داد که حکایت در سرزمین ما همچنان باقی است. هر چند این فیلم در آن دوران گامی جلوتر از روایتهای آن روز برداشت، ولی هنوز هم میتوان آن را و شجاعت دستاندرکاران آن را ستود. فیلم ” زیر پوست شهر” دست کم در زمینه طرح مسئله، رسالت خود را به انجام رساند. بی آن که در جستجوی راه حل باشد، بی آن که نقش تحلیلگر، مرشد، دانای کل را ایفا کند، ساده و بی تگلف مسئله آن روز را مطرح کرد و نشان داد که زیر پوست شهر، در یک خانوادهی ساده چه میگذرد. نشان داد که زن همچنان سنگ زیرین آسیاب است و تمام تلاش خود را برای حفظ خانه و ساکنان آن میکند. از انتخاب خانم رهنوردی سپاسگزارم و از تلاشهای هیئت مدیره کانون زنان یاران برای قدردانی و بازتاب تلاشهای زنان هنرمند سرزمین ایران تشکر میکنم.
با درود، بسیار عالی بود.
فیلم «زیر پوست شهر» ساخته رخشان بنیاعتماد فراتر از یک درام اجتماعی ساده، سندی زنده و افشاگر از مناسبات طبقاتی و تلاقی فقر ساختاری با بنبستهای سیاسی ایران در اواخر دهه ۷۰ است. تماشای دوباره این اثر در بستر فعالیتهای فرهنگی خارج از کشور، پنجرهای نو به درک ریشههای بحرانهای امروز جامعه میگشاید و به درستی نشان میدهد که فضای انتخاباتی دوم خرداد ۱۳۷۶ و مجلس ششم، چگونه بسترساز یک بحران عمیقتر در دل بحرانهای موجود شد. ریشه اصلی این وضعیت را باید در دوران پس از جنگ و سیاستهای اقتصادی موسوم به «تعدیل ساختاری» جستجو کرد؛ برنامههایی که در دوران ریاستجمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی آغاز شد و با الگوبرداری از نظامهای اقتصادی نئولیبرالی، گسست طبقاتی شدیدی را به جامعه تحمیل کرد. این سیاستها با خصوصیسازیهای بیرویه، حذف حمایتهای دولتی و تضعیف قانون کار، بیشترین آسیب را به تودههای زحمتکش وارد ساخت و پیآمدهای مخرب آن مستقیماً در سالهای بعد سر باز کرد. اثر با محوریت شخصیت طوبی، بار سنگین معاش خانوادههای فرودست را به تصویر میکشد و عریانکننده این واقعیت است که چطور آن هجوم نئولیبرالی به سفره کارگران، حاشیهنشینی و فقر را تعمیق نمود. در این میان، پیوند زدن قصه فیلم به اتمسفر انتخاباتی آن دوران کاملاً دقیق و هوشمندانه است؛ چرا که جامعه پس از یک دوره فشار اقتصادی شدید در دوران هاشمی، با موجی از امید به شعارهای تغییر در دوم خرداد روی آورد، اما در نهایت به دلیل پافشاری مدیران جدید بر همان ریل اقتصادی گذشته و همچنین تقابلهای جناحی بالا، به سرخوردگی شدید اجتماعی انجامید. تودههای کارگر که به وعده بهبود معیشت دل بسته بودند، در عمل خود را در محاصره بازیهای سیاسی یافتند که سهمی از آن نداشتند. این اثر سینمایی متعهد، نبض واقعی جامعهای را ثبت کرده است که در آن مطالبات اقتصادی طبقات پایین با شعارهای صرفاً سیاسی طبقه متوسط همخوان نشد و این رویارویی، جامعه را به سمت ناامیدی سوق داد. بازخوانی این فیلم ثابت میکند که معضلات امروز، امتداد مستقیم همان گرههای کورِ دهههای گذشته است که در فرآیندهای اصلاح درونساختاری باز نشدند و بحران را به شکلی زنجیرهای به نسلهای بعد منتقل کردند.
با سپاس